یاد ایام به خیر....
سلام
-چند شب پیش رفته بودم امام زاده ی نزدیک خونه .روضه خونی و هییت.وسطای سخنرانی صدای زنگ گوشیم بلند شد .تند و تند تو کیفم رو گشتم و پیداش کردم مه بانو بود .اول تعجب کردم اما یه دفعه یادم اومد که همین روزا عازم کربلاست.خیلی آرم جواب دادم و اونم که موقعیت منو فهمیده بود خیلی سریع رفت سر اصل مطلب و از سفرش گفت.دلم هوایی شد.یاد روزهای خوبی افتادم که به تک تک دوستام زنگ میزدم و طلب حلالیت میکردم.روزایی که منم عازم بودم...
- چند روز پیش صفحه ی وبلاگ رو باز کرده بودم که خیلی اتفاقی دستم رفت رو موس و وبلاگ حرم الشهدا رو کلیک کردم .ذهنم رفت تا اوایل سال 91 و خدیجه و دوستانی که وبلاگ رو راه انداختن اما نمی دونم چرا تعطیل شد.یاد شون بخیر .
-دیروز بعد از سالها دوباره رفتم کلاس زبان .اولش برام سخت بود اما کم کم تبدیل شد به یادآوری خاطرات خوش نوجوانی.
ضمیمه:
یه چند روز پیش همسر گرامی یه جعبه قطاب آورده بود خونه.یه چند تا دونه خوردیم و گذاشتمش رو میز الان هر چی میگردم نیست....دلم قطاب می خواد.
خدایا یک نفس آواز!آواز!