پرواز

کوچیکتر که بودم نمیتونستم بپرم.بال و پری نداشتم.اما با اشتیاق به مناظر اطراف نگاه می کردم.با خودم میگفتم بالاخره یه روز پر میکشم و تا اوج میرم .

بزرگ شدم.پروبال گرفتمچشامو بستم و آماده شدم.اما...نشد.خوردم به در و دیوار!

قفسم شیشه ای بود!!!!!!!!

کاش....

...پرواز!

لیلی


لیلی نام دیگر آزادی است

story دنیا که شروع شد، زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید.آدم بود که زنجیر را ساخت. شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد. عشق، زنجیر شد.دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست، نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت : زنجیره ات را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت . شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست . لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود . لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند؛ زیرا لیلی نام دیگر آزادی ست.

حرفهای دل یک دوست

 
یه زماني اونقدر راحت براي خودم می نوشتم که فقط تلنگری کافی بود تا بنویسم اما روزگار  نذاشت . يه دوره بازي روزگار کاری کرد که حرفام رو بروز ندم حتی تو نوشته هام.زجر میکشم از اینکه نمی تونم بنویسم .نوشتن روزی بهترین آرامش دهنده برام بود.بارها می شد که تو اوج ناراحتیم هم زمان با اشکام مي نوشتم اما وقتی مسائل از حد توانم بيشتر شد دیگه حتی توان اون گریه رو هم نداشتم.شکه شدم!فقط نگاه می کردم نه میتونستم گریه کنم نه حرف بزنم / نه بنویسم!فقط نگاه می کردم!الانم که تا حدی از اون طوفان گذشتم ديگه نمی تونم دست به قلم ببرم!دلم برای نوشته هام تنگ شده و بيشتر از اون برای نوشتن هام!ا
 یه جورایی خسته ام .
هنوز گاهي که به یاد اون ماجراها می افتم اذیت میشم.دلم ميخوا د بنویسم .حرف بزنم اما نمی تونم هنوزم فقط نگاه می کنم!البته ناشکري نمی کنم الان دلتنگی هام با قبل فرق داره قبلا نوعی ترس وجودمو گرفته بود.اما حالا فقط گاهی دلتنگ مي شم که چرا باید این خاطرات گوشه ي ذهنم باشه .می خوام یه مدت نباشم .مي خوام خلوتی باشه که فقط براي خودم باشم اما افکارم نمیگداره !خلوتم رو بهم می زنه!برام سخت نیست تو جمع با خودم خلوت کنم اما به سختی ميتونم توي ذهنم جای خلوتی پیدا کنم .دلم میخواد بنویسم.حرف بزنم اما نمی تونم.فقط نگاه می کنم.با خودم خلوت نمی کنم.تو خودم فرو ميرم!کاش ميشد يه مدت از همه چيز دور باشم!از همه چیز !خودم باشم و خدای خودم !1
   زود تو مسائل خسته میشم .نمي دونم انگار همه ی بار خستگی رو با تمام وجود رو شونه هام حس میکنم.کاش میشد يه کم دنیا رو نگه داشت
 
 !فقط نگاه می کنم .دلم میخواد بنویسم .حرف بزنم.حتی گریه کنم اما نمی تونم
 

وقتی آرومم یعنی چیزیم نیست!

سلام

دلم گرفته میخوام باز از دلتنگی بنویسم .بدون انکه نگران این باشم که متهم میشم.میخواام راحت بنویسم .

وقتی آرومم یعنی چیزیم نیست !!اما گاهی دلم می خواد بنویسم .از دلتنگی هایی که خودم هم نمی دونم چیه و شاید هم نباید بدونم .دارم چرت و پرت میگم می دونم!!!!!!!!!!!!!!

شما رو بخدا بزارید بنویسم جلوم رو نگیرید .!ننویسم نفسم قطع میشه.ننویسم خفه میشم!

خدایا چه خوبه که تو هیچوقت جلوم رو نمیگیری .چه خوبه که هر چی از دلتنگیهام بگم بازم خسته نمیشی وبازم هوام رو داری!چه خوبه!خدایا دلم تنگه!دلم تنگه برای نوشتن!

اما آدما زود خسته میشن!طاقت ندارن به دلتنگی های هم گوش بدن و حتی گاهی به دلتنگی های خودشون!