مادرانه
سلام
صبح ساعت۸ امتحان نور و صدا داریم .ساعت ۵ بیدار شدم و تند و تند شروع کردم به خوندن مساله ها .نمیدونم چه جوری شد یه دفعه دیدم ساعت ۷ و ربعه .بدو بدو حاضر شدم.
کیفمو برداشتم تا وسط کریدور رفتم یه دفعه زیپ کیف در میره!بر میگردم کیفم رو عوض کنم.میبینم به به جزوه ها رو جا گذاشتم!
دوباره بدو بدو راه میوفتم.
یه دفعه پرستو با چشمای خواب آلود میاد جلومو میگیره
میگه باید یه چیزی بخوری!میگم وقت ندارم.میگه نمیشه!دقیقا عین مامانا میپره سر یخچال منم بدو بدو میرم سمت پله ها!
پرستو دوان دوان با یه بیسکوبیت و یه شکلات میاد دنبال .
میگه بخور قندت بیاد بالا!
عاشق این لحظه های مادرانشم!

خدایا یک نفس آواز!آواز!