این روزها....

این روزها سکوت رو بیشتر دوست دارم.

نه سکوتی تلخ که سکوتی زیبا....

 

 

کلام استاد و درس مولا

بسمه تعالی

سلام

دوشنبه های این ترم مزین است با کلاس پر دغدغه و استرس "مبانی برنامه ریزی کالبدی شهری" و با استاد عزیز و گرانقدری که به سنگینی مباحث و ثقیل بودن کلام، در دانشکده شهره ی بچه های معماری و شهرسازی و هز که با این دو قشر در ارتباط است ،شده اند.

محتوای کلاس در مایه های فلسفه و منطق پیش میرود و با سنگینی خاصی همراه ست.امروز آخر ساعت بچه ها که الان تازه کمی با درس و کلاس رابطه برقرار کردند ، باب دردل و انتقادشان باز شد که چرا این مباحث را همان ترم های اول ارائه نکردند که یاد بگیرم.الان دیر شده برای دانستن پایه های فکری و...

استاد عزیزمان خیلی پدرانه و دلسوزانه گفتند :میدونم تو این کلاس کم میارید گاهی اما هدف من همینه.انتظار ندارم همه ی ندانستن هاتون رو تو این کلاس یاد بگیرید اما میخوام بفهمید که چقدر نمیدونید!همین که این رو بدونید خودش خیلیه!

نزدیک به این مفهموم رو در سفر کربلا به خوبی دریافت کردم.وقتی وارد این سفر بزرگ شدم بیش از هر چیز به این نتیجه رسیدم که :

چقدر راه مانده و چقدر باید رو خودم کار کنم  تا بشم شایسته ی این زیارت!

و چقدر چیزهاست که نمیدونم و چقدر نیاز دارم به این معرفت!

تو اون سفر فهمیدم که چه محبت عظیمی دارند اهل بیت و چقدر باید تلاش کرد تا قدر دان این محبت بود.تا ذره ای از اون رو جبران کرد....

خود این دانستن ها توفیق بزرگی بود.

امروز یه بار دیگه حس کردم که گاهی لازمه آدم نگاه کنه به جایی که میتونسته باشه و نیست .جایی که باید باشه و نیست!این بهترین راه برای جلوگیری از سکون و در جا زدنه!

 

ضمیمه:دلم برا کربلا تنگ شده.

خدایا کمک کن اونی بشیم که تو میخوای!

زندگی....

بسمه تعالی

سلام

امروز صبح فارغ از اینکه درس شیرین و پر از رعب و ترس "مبانی برنامه ریزی کالبدی" رو داریم.ساعت 8 و ربع اومدم دانشکده.بدون اینکه حتی به کلاس رفتن فکر کنم!

لب تاب به دست تو رسولیان میچرخیدم که سادات رو دیدم.دقیقا مثل من ،فارغ از درس و استاد لب تاب به دست تو حیاط میچرخید.

هر دو مون از دیدن هم خوشحال شدیم.حال و احوالی و بعد تصمیم گرفتیم بریم مرتاض کلید یه اتاق رو بگیریم و باهم بشینیم کار کنیم.


جاگیر که شدیم و مشغول به کار،سر حرف هامون باز شد.مضمون حرفهای سادات رو  خیلی دوست داشتم.لب ریز از امید به لطف خداوند بود.اصلا دلشوره براش معنا نداشت!


خدایا

ممنون به خاطر دوستان خوبی که بر سر راهم قرار دادی.

ممنون به خاطر اندیشه های پاک نزدیکم.

خدایا

ببخش اگه گاهی از لطفت حتی لحظه ای غافل میشیم.


خدایا

کمکم کن که همواره به لطفت امیدوار باشم.

به کجا چنین شتابان؟!

بسمه تعالی

سلام

یکی از سر گرمی های گاهی وقت های دوران دانشجوییم این بوده و هست که  سری به کتاب فروشی چشمک که نزدیک خوابگاهه بزنم.

کتابها و به خصوص کتاب های شعر رو نگاهی بندازم و بعد برم طبقه ی دوم و بین انبوه  کارت پستالهای رنگ و وارنگ خودمو غرق کنم  و در نهایت اگه چیزی به دلم نشست بگیرم.

دیروز به سفارش یکی از دوستان برای پیدا کردن کتابی رفتم چشمک! چشمتون روز بد نبینه!اونقدر شلوغ بود که چند دقیقه ای مات و مبهوت شدم.صحنه ای دیدم که آه از نهادم بلند شد.

قفسه ها پر از کتابهای کمک درسی گاج و آینده سازان و کانون و...بود و دانش اموز و والدینشون بودند که انگار از زمین  و آسمون می جوشیدند.

میخواستم تک تکشون رو نگه دارم و بگم :کجا با این عجله؟!کجای دنیا رو میخواید بگیرید؟!اگه به جا این همه پولی که برای این کتابای بیخود میدید .چهارتا کتاب مفید برا بچه هاتون میگرفتید، باور کنید آینده ی بهتری داشتند.

یاد حرف دکتر رفیعی تو صحن کربلا افتادم.حرفشون با این مضمون بود:میگفتن پیامبر در روایتی میگن :وای بر بچه های آخر از زمان از دست پدرانشان!که اونقدر که به دنیای بچه ها شون اهمیت میدن به آخرتشون اهمیت نمیدند.

خدایا خودت کمک کن که به بی راهه نریم...

 

تیر و تفنگ و تیشه

یسمه تعالی

سلام

یکشنبه ای که گذشت دفاع ارشد خواهرم بود.خاطره ای شد ماندگار

 

 

  

 

خواهر گلم از همین جا تبریک.و خسته نباشید برای زحماتت!

روزه سکوت...

بسمه تعالی

سلام

نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم.انگار مهر سکوت زده اند بر وبلاگم!

 

بر قلمم!

ضمیمه:دوستان مجازی اکثرن مطالبتون رو میخونم اما حس نظر دادن نیست.ببخشید