خاندان کرم...
-خسنه و مونده دم ظهر میرسیم پارکینگ رودخونه حرم حضرت معصومه آقاهه سرشو از پنجره میکنه تو و میگه ناهار امروز دعوت حضرتیت!و حالا من بی لیاقتی که اصلا باورم نمیشد به حرم راهم بدن افل از اینکه این خاندان همگی کریمند و اهل فضل!
-هنوز چند ماه نگذشته که با بچه ها مشهد بودیم.به هیچ وجه به فکرشم نبودم که دوباره صدام بزنن.دلم برای کربلایی که قرار بود برم و منتفبش کردم به شدت گرفته بابا از در میاد تو و میگه مادر بزرگت میخواد بره مشهد گفته تو هم باهاش باشی!
تو نگو ما را بدان شه بار نیست
با کریمان کارها دشوار نیست
بعد ها نوشت:
دوستان عید همگی مبارک.ما رو هم فراموش نکنید.
مشهدالرضا نایب الزیلره هستم.حلال کنید.

خدایا یک نفس آواز!آواز!