خاندان کرم...

گاهی آدم تو لطف یزرگان میمونه !مثل الان من!

-خسنه و مونده دم ظهر میرسیم پارکینگ رودخونه حرم حضرت معصومه آقاهه سرشو از پنجره میکنه تو  و میگه ناهار امروز دعوت حضرتیت!و حالا من بی لیاقتی که اصلا باورم نمیشد به حرم راهم بدن افل از اینکه این خاندان همگی کریمند و اهل فضل!

-هنوز چند ماه نگذشته که با بچه ها مشهد بودیم.به هیچ وجه به فکرشم نبودم که دوباره صدام بزنن.دلم برای کربلایی که قرار بود برم و منتفبش کردم به شدت گرفته  بابا از در میاد تو و میگه  مادر بزرگت میخواد بره مشهد گفته تو هم باهاش باشی!

تو نگو ما را بدان شه بار نیست

با کریمان کارها دشوار نیست

 بعد ها نوشت:

دوستان عید همگی مبارک.ما رو هم فراموش نکنید.

 مشهدالرضا نایب الزیلره هستم.حلال کنید.

این روزهای...

این روزهای بی خاطره...

این روزهای گرم....نوش جان

 

ترمی که گذشت=+این روزا کجا بودیم

بسمه تعالی

سلام

بالاخره این ترم هم تموم شد ترمی که از تواین چها ترم از همه بیشتر دوستش داشتم.ترمی که صمیمی تر بودیم و هم دل تر.

برای لحظه لخظه ی این ترم دلم تنگ میشه.برای خوابگاه.برای هم اتاقی خوبم.برای ماه بانو با اون شور و شوقش که دوست داشتم هر وقت میام خوابگاه حداقل یه بارم که شده ببینمش.برای فاطمه و همه ی دلتنگیها و شادیهاش.برای خانم اصلاحجو و حکیمیان سرپرست ها خوبمون.حتی برای پلنگ(گربه ی خوابگاه)

خانه رسولیان

دلم برای دانشکده تنگ میشه برای لحظه های ناب خلوت بودن رسولیان.برای سکوت دلنشینش.برای صف های کپی آقای یار احمدی.بوفه ی آقای ملکی.حتی برای کلاسهای پر کار دکتر فرحزا.برای آتلیه سیما رسولیان و بچه های دوست داشتنیش.کلاسهای خوب دکتر میرجانی.خنده های کلاس روستا برای همه چیز دلم تنگ میشه!

این چند شبانه روز .شبها و روزهای پر کاری بود.برای دیدن حکایت تصویریش روی ادامه مطلب کلیک کنید

ادامه نوشته