پند استاد...
احترام معلم از آن جهت است که علم محترم است و علم از آن جهت محترم است که ما را به حضرت علی نزدیک میکند.
(دکتر اولیا/در بازدید از مسجد فهرج)
احترام معلم از آن جهت است که علم محترم است و علم از آن جهت محترم است که ما را به حضرت علی نزدیک میکند.
(دکتر اولیا/در بازدید از مسجد فهرج)
سلام
شب قبل:خوابیدن به بدترین شکل ممکن.هزار بار از خواب پریدن.
صبح:با چشمای پف کرده و بدنی خسته تر از خواب پا شدن.بدون صبحانه و با عجله راهی دانشگاه شدن!
دانشگاه:یه روز نسبتا پر کار و نفس گیر.
ناهار سلف:قرمه سبزی
عصر:یه عالمه کار مونده.سرگیجه و سردردی توامان=تصمیم به برگشتن به خوابگاه
خوابگاه:نا ندارم رو پا وایسم.سریع میخوابم
غروب:بیدار میشم .سردرد بیشتر .سرگیجه شدید.حالت تهوع .
بعد از نماز:دستام یخ زده.فشار پایین .دیگه نمیتونم پا شم
شب:دکتر.سرم.کلکسیون کاملی از داروهای تقویتی:قرص جوشان،کلسیم،ویتامین ب و...
تشخیص دکتر:از استرسه!
سلام
چه خوبه درست روزی که اونقدر بی حوصله هستی که کلاس رو هم نمیتونی تحمل کنی یه پیامک از یه دوست خوب بیاد که کجایی؟بعد تو بپرسی چطور!؟ و اون بگه همین دور و برام و میخوام ببینمت.
چه روز خوبی بود و چه حس خوبی داشت طی کردن دوباره ی مسیر مسجد جامع تا امامزاده، اونم پیاده! به یاد همین چند وقت پیش که شرایط چیز دیگه ای بود و حرفامون از جنس دیگه ای!
حرف زدیم حرفایی که فقط خودمون دو نفر درکش میکنیم ! چقدر خندیدیم !و چه خوب بود که بعد از مدتی کسی بود کهه خنده ها و دلتنگیهام براش غیر قابل درک نبود.
خدایا شکرت...
پ.ن:جوجه زرده=هم اتاقی عزیزم
حرفهای من بهانه اند....
ویکی مثل ما برای پیدا کردن نمازخونه سه دور دانشگاه رو با قدم متر کنه!
حالا بماند که چند بار نزدیک بود مستقیم بریم تو خوابگاه برادران!
من دلم گرفته!!!
خودت کمکم کن!
خودت!
سلام
رو به روی قفسه ی کتابها می ایستم و نگاه میکنم قبل از هر چیز کتابهای "قیصر"رو بر میدارم .هر سه تاشون رو! دلم یه دفعه آشوب میشه.مثل همه ی اول ترمهایی که وسایلم و جمع میکنم!
شوق و دلهره ای در هم آمیخته!
از صبح حالم خوب نیست خودم کاملا حس میکنم.دلم برای حال و هوای این چند روزه ی خونه مون تنگ شده .یا شاید بهتر باشه بگم حال و هوای این چند شب!
دلم برای سیاه پوش ها،برای دور هم جمع شدن ها،برای گریه کردنها.برای چایی خوردن های بعد از مراسم برای همه چیز تنگ شده!
یه بغض شیرین ته گلوم مونده !بغضی که دلم نمیخواد جلوی کسی بشکنه!
خواهرم با تعجب میپرسه یعنی میخوای روز تعطیل رو هم خوابگاه باشی؟!و ...
و خدا میدونه از صبح چقدر با خودم جنگیدم تا راضی بشم بمونم و چقدر الان تو گلوم بغض هست و به روی خودم نمیارم و او نمی دونه داره با دلم چه ها میکنه