بسمه تعالی

سلام

این روزها هر چی فکر میکنم از ضریح امام حسین کلیتی در ذهنم نیست.

در ذهن من فقط اون گوشه ی ضریح که میشکنه مونده و  لحظه ای  که برای آخرین بار چسبیدم به ضریح.

همون موقع که خدام داشتند ضریح رو تمیز میکردند و نمیذاشتند کسی نزدیک بره!

خانمه وقتی بغضم رو دید دستشو برداشت و من رفتم دستهای خالیم رو گره زدم به ضریح!

نمیدونم شاید فهمیده بود برا وداع اومدم !!شاید از چشمهام خونده بود که چه دردی میکشم.....

 

 

بعد نوشت:دست خودم نیست این روزها همه چیز را به رنگ دل تنگی میبینم.