گوشه ای از بهشت...
بسمه تعالی
سلام
این روزها هر چی فکر میکنم از ضریح امام حسین کلیتی در ذهنم نیست.
در ذهن من فقط اون گوشه ی ضریح که میشکنه مونده و لحظه ای که برای آخرین بار چسبیدم به ضریح.
همون موقع که خدام داشتند ضریح رو تمیز میکردند و نمیذاشتند کسی نزدیک بره!
خانمه وقتی بغضم رو دید دستشو برداشت و من رفتم دستهای خالیم رو گره زدم به ضریح!
نمیدونم شاید فهمیده بود برا وداع اومدم !!شاید از چشمهام خونده بود که چه دردی میکشم.....
بعد نوشت:دست خودم نیست این روزها همه چیز را به رنگ دل تنگی میبینم.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ ساعت 10:28 توسط میم.فیروزآبادی
|
خدایا یک نفس آواز!آواز!