بسمه تعالی

سلام

امروز ظهر رفته بودم میراث فرهنگی که حدودا یه خیابون تا دانشکده فاصله داره.از طرفی عجله داشتم به کلاس ساختمان که ساعت ۱ شروع میشد برسم از یه طرف هم ترکیب درختان و سطح پوشیده از برگ پیاده رو چنان تصویری ساخته بود که توان چشم برداشتن نداشتم .

خش خش برگها زیر پام  و تصویری که بارانی از برگهای رنگارنگ که با هر نسیم پاییزی از شاخه جدا میشدند میساختند.

پاییز

آنقدر غرق تماشا و حس این بازی طبیعت بودم که هر چه توی ذهنم میگذشت برای یک لحظه از یادم رفت. اینکه چقدر کار دارم.اینکه کارم تو میراث راه نیوفتاده و فردا باید جواب دکتر عباسی رو چی بدم!هیچی تو ذهنم نبود.فقط طبیعت بود

وباز این جمله ی زیبا و ناب:

وتبارک الله احسن الخالقین